تبليغاتX
روایت دوست
بهر هر ياري كه جان دادم به پاس دوستي

دشمني ها كرد با من در لباس دوستي

كوه پا برجا گمان ميكردمش دردا كه بود

از حبابي سست بنيان تر اساس دوستي

بسكه رنج از دوستان باشد دل آزرده را

جاي بيم دشمني ، دارد هراس دوستي

جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند

كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستي

دشمن خويشي رهي ، كز دوستداران دو روي

دشمني بيني و خاموشي بپاس دوستي

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه دوم آذر 1388 |
امروز يه مطلب از يكي از وبلاگا خوندم كه سخت منو ياد نامردي هاي .....

نه من ازش دلگير نيسم اميدوارم يه روز بفهمه كه چكار كرده

اميدوارم ............

فقط اميدوارم ..........

همين...

نوشته شده توسط دوست در شنبه بیست و سوم آبان 1388 |

ديده فرو بسته ام از خاكيان

تا نگرم جلوه افلاكيان

شايد از اين پرده ندايي دهند

يك نفسم راه بجايي دهند

اي كه بر اين پرده خاطر فريب

دوخته اي ديده حسرت نصيب

آب بزن چشم هوسناك را

با نظر پاك ببين پاك را

آنكه در اين پرده گذر يافته است

چون سحر از فيض نظر يافته است

خوي سحر گير و نظر پاك باش

راز گشاينده افلاك باش

خانه تن ، جايگه زيست نيست

در خور جان فلكي نيست نيست

آنكه تو داري سر سوداي او

برتر از اين پايه بود ،‌جاي او

چشمه مسكين ،‌نه گهر پرور است

گوهر ناياب به دربا در است

ما كه بدان دريا پيوسته ايم

چشم ز هر چشمه فرو بسته ايم

پهنه دريا چو نظر گاه ماست

چشمه نا چيز نه دلخواه ماست

پرتو اين كوكب رخشان نگر

كوكبه شاه خراسان نگر

آينه غيب نما را ببين

ترك خودي گوي و خدا را بين

هر كه بر او نور "رضا" تافته

در دل خود نور رضا يافته

ستيه شه مايه خرسندي است

ملك "رضا " ملك رضامندي است

كعبه كجا؟طوف حريمش كجا؟

نافه كجا ،‌بوي نسيمش كجا؟

خاك ز فيض قدمش زر شده

وز نفسش نافه معطر شده

من كيم؟ از خيل غلامان او

دست طلب سوده به دامان او

ذره سرگشته خورشيدعشق

مرده ،‌ولي زنده جاويد عشق

شاه خراسان را دربان منم

خاك در شاه خراسان منم

چون فلك آئين كهن ساز كرد

شيوه نامردمي آغاز كرد

چاره گر از چاره گري باز ماند

طاير انديشه زپروار ماند

با تن رنجور و دل نا صبور

چاره از او خواستم از راه دور

نيمشب از طالع خندان من

صبح بر آمد زگريبان من

رحمت شه درد مرا چاره كرد

زنده ام از لطف دگر باره كرد

باده باقي ،‌به سبو يافتم

وين همه از دولت او يافتم.

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه پنجم آبان 1388 |

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

كه در طريقت ما كافيريست رنجيدن

به پير ميكده گفتم كه چيشت راه نجات

بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن

مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست

به دست مردم چشم، ‌از رخ تو گل چيدن

به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب

كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن

عنان به ميكده خواهيم تافت زين مجلس

نه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن

زخط يار بياموز مهر با رخ خوب

كه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ

كه دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 |